تبليغاتX
من و زندگیم

 
 
                                  ای گل یاس فریادرسم باش.......



یکشنبه 20 اردیبهشت1388 |

 
 
سلام. این چهار روز نسبتاْ خوب بود. باهاش حرف زدم اما نتونستم تمام حرفهای دلم رو بهش بگم. ولی حداقل باعث شد که برای نینیمون بریم خرید.

درسته که بازم هی بهونه می یاورد که این چیزا براش خوب نیست الآن زمان خوبی نیست بذار خودش دنیا بیاد و با خودش بیایم بخریم و .......

اما خوب تونستم سه تا کتاب برای عسلم بخرم.( یه کتاب هوش و یه کتاب شعر و یه کتاب بازی)

همینش هم نعمته. برای همین امروز خوشحالم. تمام امیدم اینه که دنیا بیاد و جای خالی تمام نداشته هام رو پر کنه. فقط به روزی فکر می کنم که می تونم اون عشقی را که همه جا جستجو کردم و پیدا نکردم در وجود نازنینش پیدا کنم.

راستی سه شنبه قراره برم سونوگرافی تا هم ببینمش و هم فیلمش را از دکتر بگیرم.

برام دعا کنید. دعا کنید که هم سالم باشه و هم خوشکل.



شنبه 12 اردیبهشت1388 |

 
 
سلام . امروز دیگه به نهایت دلشکستگی رسیدم.  نمی دونم چرا باید همیشه با من این جوری رفتار کنه. ۵ ماه بود که به من وعده می داد که وقتی مامانت رفت تخت و کمد برا نینیمون بخره تو هم براش اسباب بازی بخر. (آخه من فقط می خوام یه چیزی رو خودم برا عزیزم بخرم)اما دیشب توی هر مغازه ای رفتیم یه بهونه ای آورد. که نمی دونم این مغازه خیلی گرونه یا این خیلی جنساش الکیه و ... آخر سر هم که من بش گفتم چرا نمی ذاری یه چیزی بخرم گفت تو اگه دوسش داری الان نباید چیزی بخریبه نظر شما این حرف یعنی چی؟یعنی... این اولین و تنها چیزی نیست پیش اومده.... اگه پیشنهادی برای من دارید لطفا کمکم کنید.



سه شنبه 8 اردیبهشت1388 |
تنهایی



دوشنبه 7 اردیبهشت1388 |

 
 
سلام.

امروز خیلی بیشتر از همیشه دلم گرفته. امروز تولدم بود اما شوهرم اصلاْ یادش نبود تازه اشکم رو هم در آورد. بجز مامان گلم کسی دیگه به یادم نبود. آخه چرا آدما باید اینجوری باشند. آخه تا کی بش محبت کنم و اون با تشر بم جواب بده...آخه تا کی باید دروغاشو باور کنم....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه مگه این من نبودم که بخاطر اون حاضر شدم مامان بشم پس چرا باید اینجوری باشه...؟؟؟؟

خدایا فقط تو مرحم دلمی. خودت کمکم کن



دوشنبه 31 فروردین1388 |

 
 
سلام.

امروز خیلی دلم گرفته. خیلی نگران اینده ام. نمی دونم تا کی قراره دوام بیارم. سه ماه مونده تا عزیزم به دنیا بیاد ولی من هنوز به حضورش عادت نکردم. اخه هنوز به زندگی با پدرش هم عادت نکرده بودم که اومد. خیلی نگران و مضطربم. احساس بدی دارم. نمی دونم قراره چه جور مامانی بشم اما...

ای کاش زندگی اونجوری که ادم می خواست پیش می زفت. ای کاش ادما اینقدر تنها نبودند............



جمعه 14 فروردین1388 |

 
 

 اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد
باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن



شنبه 24 اسفند1387 |

آشنایی

 
 
سلام به همه

مدتها بود که می خواستم وب بسازم اما اصلا حوصله نداشتم.

این وب رو برای نوشتن خاطراتم ساختم تا غم و شادیهام رو با بقیه شریک کنم.

برای شروع یه عکس از هنرمند عزیزم میذارم.



چهارشنبه 21 اسفند1387 |
Blog Skin